نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٥٧ ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧
دلیل
همانطور که آمده بود ناپدید شد؛ ناگهانى و آشکار!
یک صبح بهارى، که دنیا همه چیزش سر جایش بود و آدم فکر مى کرد هیچ چیز کم ندارد، سر و کله اش توى محله خلوت ما پیدا شد. کسى نمى دانست از کجا آمده اما از آنجا که تعداد جوان هاى محله خیلى کم بود و همه براى کار به جنوب رفته بودند، حسابى توى چشم زد. ما آن وقت ها دبیرستان مى رفتیم و خبر پیدا شدن سر و کله اش را مغازه دارى به ما داد که جارو و شیر را با هم مى فروخت و تازه هیچ وقت هم پول خرد نداشت و باید جایش پاکت هاى پستى و بادکنک هایى برمى داشتیم که رویش نوشته شده بود: «از «رؤیاها» خرید کنید!» راستى یادم رفت؛ اسم مغازه «رؤیاها» بود و معمولاً فرم هاى کار را هم مى شد از آنجا تهیه کرد و به جنوب رفت. مغاز ه دار به ما گفت: «این یارو خیلى الکى این دوروبرا مى گرده. همه مى رن، این تازه اومده. پدرشو مى شناختم. پونزده سال قبل از اینجا رفتن. صاحب قبلى این مغازه بود.»
توى محله شایع شد که صاحب مغازه فعلى سر پدرش را کلاه گذاشته و حالا «او» برگشته که انتقام بگیرد! همه ما مى دانستیم که این قصه از توى یک فیلم هندى که آخر هفته توى تلویزیون نشان داده بودند درآمده اما خودش حرفى نمى زد. شب ها را توى نیمچه پارکى که سر و جمع اش به اندازه یک زمین فوتبال هم نبود مى خوابید و صبحانه اش را با «زبان و بناگوش» در طباخى سر کوچه سوم شروع مى کرد و با چاى تلخ در قهوه خانه سر کوچه دوم، تمام. اینها را طباخ و قهوه چى به پدرهاى ماگفته بودند، اگرنه ما که توى مدرسه بودیم.
بعد، یک روز صبح بدون هیچ اثرى ناپدید شد. کسى نفهمید چرا آمد، چرا رفت. ما هم بعد از سال ها هنوز نفهمیده ایم اما یکى از بچه ها مى گفت شاید پدرش مرده بود و مى خواست توى محله قدیمى، به ریشه هایش برگردد. خیلى بااحساس این را مى گفت و ما مى دانستیم که این قصه را از توى یک فیلم هندى که دیشب از تلویزیون دیده، کش رفته!